تقدیم به یک همدل.....

من اگر شکسته عهدم تو وفای خود نگهدار 

دلی که رنجیده از کس خرسند کردن مشکل است

 

شیشه ی بشکسته را پیوند کردن مشکل است

 

وقتی پا در این دنیا گذاردم

 به من اموختن مهربان باشم

 وقتی مهربانی کردم

  دوست داشتن را اموختم

 وقتی دوست داشتن را اموختم 

  به من نفرت را هدیه کردند

 وقتی نفرت را هدیه گرفتم

  به من تنهایی را پیشنهاد دادند

و حال که تنهایی را به خوبی خوب لمس کردم با خود میگویم ای تنهاترین تنها ها ای کاش قبل از یاد گرفتن مهربانی به من تنهایی را می اموختی و هیچ گاه نفرت را به من هدیه نمیکردی

دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم

شکنجه میشم از خودم نمی تونم شکوه کنم

 

انگاری کوه غصه ها رو سینه ی من اومده

آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده

 

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی یه عمره که دربدرم

 

حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم

من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم

 

دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن

نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن

 

منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم

برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم

 

آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تاآروم بگیره یه آدم شکسته تن

طی شد این عمر

که نکردم فکری ...
وتامل ننمودم روزی،
ساعتی
یا آنی،
که چه سان می گذرد عمر گران؟
کودکی رفت به بازی ،به فراغت ، به نشاط...
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند کنون تا بچه است ،بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست!!! بایدش نالیـــدن!!
من نپرسیدم هیچ
که پس از این ز چه رو
نتوان خندیدن؟
هیچکس نیز نگفت:
زندگی چیست؟ چرا می آییم؟
بعد از این چند صباح،به کجا باید رفت؟
با کدامین توشه، به سفر باید رفت؟
من نپرسیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت...
یک نفربانگ برآورد که او از هم اکنون باید،فکرفردابکند
دیگری آواداد که چو فردابشود،فکرفردابکند
سومی گفت:همانگونه که دیروزش رفت ... بگذرد امروزش،همچنین فردایش
باهمه این احوال، من نپرسیدم هیچ که چه سان دی بگذشت؟
آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت؟
نه تفکر،نه تعمق ونه اندیشه دمی
عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی...
چه توانی که زکف دادم .....................
.