سوز بادی ست در راه

کوه ها خرد شده از آتش

و شبان گم شده از تاریکی

دل نشسته بر رشک

سر تپیده در باد

خون به سرشاری مرگ

و نفس خسته ی دل

زیر این آبادی

لای این تب شدگان امروز

که به خود می بالند

وبه جان می نالند

دست بر شانه ی ابر می کوبم

که بریزد از دور

و تراود یک شور

آرام پیش دلم می گوید:

چه کسی دل دارد؟

که ببارد امشب؟

چه کسی شب دارد؟

که ببارد از دل؟

آه آری امشب...

ابر هم در خواب است